[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در یکشنبه 22 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در یکشنبه 22 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در یکشنبه 22 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
تقدیم به تو [عمومی , ]
هیچ وقت تو این دنیا به کسی دل نبند چون این دنیا اونقدر کوچیکه که دوتا دل کنار هم جا نمیشه....اگرم به کسی دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا انقدر بزرگه که ممکنه دیگه پیداش نکنی........از طرف م 
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در چهارشنبه 21 شهریور 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 22 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در دوشنبه 30 مرداد 1385 و ساعت 08:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در دوشنبه 30 مرداد 1385 و ساعت 08:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
معرفی!!!! نام:غم شهرت:سرگردان نام پدر: رنج نام مادر: درد چراغم: شمع مونسم: شب یارم: انتظار دردم :فراغ فریادم: سکوت سقفم: آسمان آرزویم: مرگ زندگیم: فقط تو... امیدم:فقط تو... فقط تو... فقط تو... فقط تو... فقط تو... فقط تو...
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در یکشنبه 29 مرداد 1385 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در یکشنبه 29 مرداد 1385 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در جمعه 27 مرداد 1385 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
دل عاشق چه غمگینه خدایا غم عاشق چه سنگینه خدایا دیگه عاشق نمی شم تا قیامت اگر كه عاشقی اینه خدایا از آن روزی كه مارا آفریدی به جزاز معصیت چیزی ندیدیم
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 17 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
بـریزید ای بـرگـهـا و پـژمرده شـوید ای گـلهـا كه بر من هیچ باكی نیست زیرا هر برگی كه با رقصی آرام از شـاخه ای بیفتد من یقین دارم كه بـــهـاری نــو در پــیـش اســت
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 17 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
برآنم كه تمام خورشیدها را چون شكوفههای نارنج بر طرّّه مویت بنشانم. اما تو به دورها چشم دوختهای : از كهكشانی دیگر و سیارهای دیگر شكوفهای یخین را انتظار میكشی كه برای چیدنش میباید سفری طولانی بیاغازم و در راه بازگشت تشنه بمیرم.
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در دوشنبه 14 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
آتش تو را فرا میگیرد، خاك افسانههایش را زمزمه میكند، راهب ردای زعفرانیاش را بر دوش میاندازد هنگامیكه حیات از تو دریغ میشود.
اینجا درختی به تقدیر سوختن تن میدهد، راهب اشكش را با گوشهی ردا پاك میكند، كرمی در خاك فرومیرود، كركسی در آسمان نیمدایرهای رسم میكند و فرودمیآید، و من در شعلههای آتش تو را دوست میداشتم، در خاك در درخت تو را دوست میداشتم، در منقار كركس در دهان كرم تو را دوست میداشتم
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در دوشنبه 14 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
شمعدان شیشهای با منگولههایش، تاقچه غبارگرفته با اسبی زنگزده كه بر دو پای خویش ایستاده است. و شعله چشمهای میشیرنگ.
اینك كبوتران خیس روی لبانِ بودا عشقبازی میكنند، باران شاید ببارد شاید هم نه. و من حتی اگر به روح منجمد حیات تو دستیابم نخواهمت یافت. تو در تمام شمعدانهای شیشهای پراكنده شدهای.
و آسمان نه میبارد و نه نمیبارد.
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در دوشنبه 14 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
Sadness color is black... The taste of it is bitter... Sadness is when I spend my holidays by myself...
Sadness is when the spring knocks on my door when I'm alone...
Sadness is when it rains on me when I'm alone...
And when I spend the most beautiful days in ma like all by myself...
Sadness is when I write to you knowing you wont be receiving it...
Sadness is when I scream and u dun hear me, surviving widout seeing yew and when i die u recieve a new as a stranger ....
Sadness is accomplished after I dream, when I meet you after hope, when you come to me after waiting...
When I find you after searching for you then I wake up, I see you leaving...
Sadness is when I hide my life in your heart...
I put my days in your bags...
And put my happiness in your eyes...
Then I say good bye, leaving it all...
Sadness is when I get Addicted with your love,
Your voice,
Your perfume,
Your time with me,
Then open my eyes without seeing you,
To find out that you left me alone...
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در چهارشنبه 9 شهریور 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
حکایت
| شبی پروانهای با شمع شد جفت | | چو آتش در فتادش خویش را گفت | | که: پیش از تجربت چون دوست گیری | | بنه گردن، که پیش دوست میری | | سخن در دوستداری آزمودست | | کزیشان نیز ما را رنج بودست | | دل من زان کسی یاری پذیرد | | که چون در پای افتم دست گیرد | | درین منزل نبینی دوستداری | | که گر کاری فتد آید به کاری | | چنینها دوستی را خود نشاید | | که اندر دوستی یک هفته پاید |
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 27 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
معنای عشق... عشق یعنی مستی دیــــوانــگی عشق یعنـی بــا جــهان بیگانـگی عشق یعنی سر به دار آویــــختن عشق یعنـی اشک حسرت ریختن عشق یعنی عاشـــق دلسوخته عشق یعنـی آتـش افــــروخــتــــــه عشق یعنی چشم بر در دوختـــن عشق یعنـی در فراغــش سوخـتن عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنـی سجده گاه چشم تــر عشق یعنی انـــتظـــار و انـــتظــار عشق یعنـی هر چه بینی عکس یار
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
دوست داشتن در این دوره..... به پدر می گم: دوستت دارم. یه بسته اسکناس میده دستم. به مادر می گم: دوستت دارم. می گه:اگه وقت داشته باشم برات قرمه سبزی درست میکنم. به خواهر می گم: دوستت دارم. می گه: باز می خواهی شلوارت رو بشورم؟ به معلم می گم: دوستت دارم. می گه: ورقه ات را می بینم اگه بتونم بهت نمره کامل می دم. به دائی می گم: دوستت دارم. می گه: فردا غروب می برمت موتور سواری. به خاله می گم: دوستت دارم. می گه: خودم برات آش رشته درست میکنم. به دوستم می گم: دوستت دارم. می گه: به خدا همه جزوه هام را داداش کوچیکم پاره کرد. به یار میگم:دوستت دارم. می گه: قول میدم جزء تو به هیچ پسری نگاه نکنم. -------------- این روز ها به هر کی می گم دوستت دارم فکر میکنه چیزی ازش می خوام. دیگه به هیچ کس نمی گم دوستت دارم
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
ای کاش...؟ ای كاش ...؟ دراین دنیا سراب محكوم است به پوچی ... پرستو محكوم به كوچ كردن... شمع محكوم است به اشك ریختن... خارها محكوم به تنهایی... روز محكوم به غروب كردن... شب محكوم به رسیدن... قلب با همه پاكی وصداقتش محكوم به دوست داشتن وچه محكومیتی شیرین تر ودلپذیرتراز این است . اما ای كاش همه این محكومیت زیبا را مپذیرفتند. ای كاش...؟
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
بی وفایی به نام تكنوازنده تار محبت و یگانه ترین عاشقان... یاران به خدا بی وفایی نكنید. از دل خسته دوست خود جدایی نكنید. یا آنكه وفا كنید تا آخرعمر یا اینكه از اول وفا نكنید طلوع عاشقان رنگش طلایی است اگر چه آخرش مرگ و جدایی است رنگ زردم را ببین برگ خزان را یاد كن با بزرگان كم نشین بیچارگان را یاد كن
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
زندگی کردن خواستم زندگی كنم راهم را بستن ... حرف زدم گفتند گناه است. گریه كردم گفتند كودكا نه است. خندیدم گفتند دیوانه است. و الان كه در كنجی سا كت نشسته ام می گویند عاشق شده.....؟
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
قسم به بی خوابی قلم قسم. به شبهای شعرم قسم. به بیداری عاشق قسم. به حاجیان كعبه قسم. به عصیان قلم قسم. به خودكه توام قسم. به آدمهای دنیا قسم. به سروناز باغ قسم. به صدای رود قسم. به صدای آه غریبی قسم. به مرگ گل قسم. به وجود تو قسم. به عشقم قسم. به نیایش قسم. به خرابات قسم. به پروردگارقسم. به پرستش قسم. به دلریشی قسم. به نا مستی قسم. به نا درویشی قسم. به نوشته هایم قسم. به عطرگل یاس قسم. به وجود رنگ آبی قسم. به راز دوستت دارم قسم. دوستت دارم. دوستت دارم
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
غم من زندگی من مملوع از دردها ست واین دردها از غم بی عشقی است از غم اینكه هیچكس ازآفریده غم خبر ندارد واین آفریننده را من با تمام وجودم دوست دارم و فقط برای او از این غم عشق و دردهایش می گریم باران من با او زندگی كن! كه اوجان تو را به من هدیه كرده وتو را هر روز بیشتر از روزهای گذشته به ابركهای آسمان می سپارد...
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
چه زیباست دنیای عشق و چه زیباست زندگی با عا شقان... زندگی وقتی هدفمند می شه .خیلی فرق می كنه.همیشه شوقی داری.یه انگیزه برای ادامه... وقتی هدفی باشه.وقتی مقصدی باشه دیگه هر قدم لذت بخش می شه... برای همینه كه تا شقایق هست زندگی باید كرد... برای همینه كه وقتی كه عاشق می شیم دنیا یه رنگ دیگه ای پیدا می كنه .همه چی وهمه جا فرق می كنه!چرا؟!! چون عاشقی... برای اینكه عاشق بمونی دوست داری حركت كنی... وهر حركت رو در مسیرعشق انجام میدی... یه عاشق هیچ وقت خسته نیست.هیچ وقت خسته نمی شه...حركت وتلاش برا ش لذت بخش می شه...چرا؟!!! چون عاشقه... یه عاشق مثل بقیه آدما نگاه نمی كنه یه عاشق هیچ وقت نا امید نمی شه خواهد دویدواز دویدن لذت می بره یه عاشق همیشه زیباست یه عاشق به اطرافیانش زندگی می بخشه هر جا باشه روح زندگی رو پخش می كنه یه عاشق می دونه كه از خودش هر چقدر هدیه بده.عشقش دو چندان می شه اما كم نمی شه... یه عاشق آبی دریا وسرخی گل سرخ رو جور دیگری می بینه طور دیگه معنی می كنه واز هر رنگ تو این دنیا لذت می بره عاشق خوب می دونه بالاتر از عشق لذتی نیست انگیزه ای نیست وهمه راههای زیبا به معشوق می رسه . عاشق هیچ دنیایی رابا دنیای عشق عوض نخواهد كرد چرا كه دنیای عشق او زیباترین و بزرگترین دنیاست... عشق راه نیست... هدف نیست وسیله نیست عشق همه چیز است نوشتن از عشق.گفتن از عشق واقعا سخته!!! عشق دنیایی دا در برابرچشمان قرار میده كه زبانها دیگه یارای گفتن ندارند چه زیباست دنیای عشق و چه زیباست زندگی با عاشقان...
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان. عشق معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود عشق ویران كردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم عشق ناگهان و ناخواسته شعله می كشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است عشق فوران می كند چون آتشفشان و شره می كند چون آبشاری عظیم، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری با شیب نرم عشق، دق الباب نمی كند، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سر به زیر نیست، مطیع نیست، دیوار را باور نمی كند، كوه را باور نمی كند، گرداب را باور نمی كند، زخم دهان باز كرده را باور نمی كند، مرگ را باور نمی كند
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
«خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سیراب می شوند؛ اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند. اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزش های غریب می یابد، تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است... روحی که "پیام" دارد نه مرید می طلبد، نه عاشق... آری، نه مرید، نه عاشق. آشنا!»
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در شنبه 22 مرداد 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن
ندارد.....
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در پنجشنبه 20 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 21 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]
فردا اگر ز راه نمی آمد /من تا ابد در کنار تو می ماندم/من تا ابد ترانه ی عشقم را/در آفتاب عشق تو می خواندم از عارفه عزیزتقدیم به شما
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در چهارشنبه 19 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
عشق من زندگی را برای عشق می خواهم
می خواهم تا ابد عاشق بمانم می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه كنم می خواهم با عشق به خدایم برسم می خواهم عشق را ثابت كنم می خواهم برای عشق بمیرم می خواهم برای تو بمیرم ... دل تنگیهای بیتا در ساعت 2:07pmحرفهای زیبای شما [15] ........................................................................................
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در چهارشنبه 19 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
فرصت چون به دیدار دوست می روی ؛ دیدار را دریاب کسی چه می داند ؟ شاید فرصتی دیگر دست ندهد آنگاه پشیمانی سودی نخواهد داشت درست همان گذشته نشکفته است که آزارت می دهد همان چیزی که می خواهی بگویی و نمی توانی کسانی هستند که آرزو دارند به کسی بگویند دوستت دارم و سالها دو دلند و این را بر زبان نمی رانند روزی می رسد که او رفته است و عاشق می گرید و فریاد می کند نتوانستم به او بگویم دوستش دارم ...
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در چهارشنبه 19 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
پرنده احساس برای من همچون غزلی هستی بسی عاشقانه و پاک تو برای من دو چشم روشنی در شبهای تاریک بی پناه چشمان تو آینه ایست روشن همچون چشمه جوشانیست در قلب کویری داغ وجود تو همچون پرنده ایست که بر درختی که سالهاست در کویر مرده اما ایستاده است . مرا از عشق خود لبریز کن وجود مرا از من تهی کن و لبریز از خود کن
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در چهارشنبه 19 مرداد 1384 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
آی مردم ...به خدا روزگاری دل من شیدا بود نه غمی داشت نه سودای غمی دلبری داشت و ز عشق در بازار وفا. خوشترین عاشق بی پروا بود مذهبش الفت بود. کعبه اش یک دل خرد و به آیین صداقت پابند . و پرستید خدایی که از آن سوی بی مرز زمان پیدا بود روزگارش خوش بود و زعشق زمان سبزتر بود و فرا از تپش دریا بود . او نمی رفت خطا . عاشقی بود که با جور و جفا کار نداشت بی ریا بود و دلی . در بی آزار نداشت . او در آن رونق عشق . دوست میداشت صبا وزش شب بوها بارش شبنم شوق . تپش زنجره ها رقص آن شاپرک قاصد عشق دوست میداشت شب و ماه و زمین خلوتی کوته و بر خاطره و پاک ترین با دو چشمی که فراسوی محبت می زد از عمق سیاهی بر دل عشق کمین بخت یاری گر او بود و زمان . رام در گردش او و طلوع خورشید بود در جوشش او به سر حد پرستش خوش بود : کلبه ای ساخته بود که به اندازه پرهای صداقت آبی و به اندازه ایوان محبت جا داشت دلبری داشت و دلی داشت و دو چشم بی تاب کلبه ای بود و شبی بود و صفای مهتاب با همه قصه عشق او که خوشبخترین عاشق بی پروا بود جز دلی همدم عشق بی کس تنها بود ناگهان تلخ شبی باد غم برپا شد کلبه اش ویران گشت همه شادی نشاط دل او به دمی نالان گشت باد غربت نگریست آسمان دل او تیره وتار با دلی تنگ گریست پیک تقدیر پی اش آمد و گفت : باید از شهر وفا کوچ کنی گر وفادار به عشقی و دلت در کف اوست همه راپوچ کنی دل او دیوانه با همه خلق جهان بیگانه داغ محنت به تنش رفت از شهر وفا تا شود قصه او افسانه رفت تا تلخترین غربت غمها بزند مستانه گر چه می دید که با قاصد مرگش شده هم پیمانه او کنون مرده عشق ساکن این وطن است از دل خاک خطابش به شماست : وای ! ای خلق جهان ای شمایان که کنون بر مزار من دل عاشق بی فرجامید کو پیامی ز بر دلبر دل داده مست ؟ که صفایی دهد این کلبه ویرانه پست برسانید به صبا : من نگویم که به بالین من خاک نشین قدمی رنجه نما کاش میشد که تو ای غایت عشق ز همه رنج دلم لحظه ای غم زده فریاد کنی و در آن لذت و شادی و نشاط به دمی قصه آن خاطره را یاد کنی !
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
زندگی...با توچه زندگی هایی که تو رویا هام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی گذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو روبردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو مینویسم که نگی دوست ندارم از تو که با یک نگاهت زیرو روشد روزگارم دارم از تو مینویسم موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیزاشتم من تمام قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون ازغصه توست با تو چه زندگی های که تو رویا هام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی زاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم میرسیدی تومن اما آرزو به دل میموندم هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزهای گذشتم اینقدر رفتمو رفتم که هنوز هم بر نگشتم من تموم قصه هام غصه توست اگر غمگینه اون از غصه توست هر چی شعرعاشقانه هست من برای تو نوشتم به جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم اگه عاشقانه گفتم عشق تو باعث شه اگه مردم تو بدون چه کسی رواث شه
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
آنقدر دوستت دارم که به هیچ چیز به جز تو در زندگی فکر نمیکنم.....
زندگی را تنها یک خواب میبینم ولی تو را مثل یک حقیقت شیرین میبینم!
عاشقی را در ذهنم تنها یک حادثه تلخ میدانم ولی تو را یک خوشبختی و یک نفسی
دوباره میدانم.! عشق را هیچگاه نپذیرفته ام
، اما با بودن تو نه تنها عشق را میپذیرم بلکه خودم را
مجنون تر از مجنون قصه ها میدانم!
عزیزم میدانم که در انتظار دیدن دوباره من می باشی و این لحظه ها برایت خیلی زیبا
و این روزها برایت خیلی شیرین هست پس بدان که این لحظه های قبل از دیدار تو
برایم زیباتر از لحظه گل شدن شاخه ای خشک می باشد!
تو برایم از همه زیبایی های دنیا زیباتری و از همه مردمان دنیا عزیزتری!
تو برایم یک قبله گاه امیدی ، میپرستم تو را تا تمام امیدها و خوشبختی هایم زنده
شوند! تو را می پرستم همچو خدای خویش ، میپرستم تو را تا زمانی که جان دارم و
زنده ام ! اگر روزی فرا رسد که دیگر عشقی در وجودم نباشد آن زمان بدان که من یک کافر می باشم !
عزیزم برایت می نویسم از عشق ، مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند !
همه احساساتی که تو میخوانی از این دل شکسته من است ، پس بخوان چون همه
اینها حرف دل عاشق من است ، بخوان که نویسنده آن ،
این قلب پر از امید من هست!
همه دلخوشی من تویی ، همه دلخوشی من آن دستهای گرم تو هست ،همه
دلخوشی من آن قلب مهربانت تو هست و همه دلخوشی من آن صدای زیبای تو
هست! اگر مرا از یاد ببری ،اگر آن دستهایت را از من دریغ کنی ،
اگر آن قلب مهربانت را از من بگیری و اگر روزی فرا رسد
که دیگر صدایی از تو نشنوم آن زمان بدان که دیگر من در
این دنیا وجود نخواهم داشت ! بدان که آرزوهایم همه بر باد رفته اند، بدان که زندگی
برایم بی مفهوم شده است و بدان که از خستگی و از نا امیدی به آن دنیا سفر کرده ام!
این دفتر عشق ، با تمام متنهایش وتمام احساست پاک و عاشقانه آن برای تو هست
و آن را مدتی است که به تو تقدیم کرده ام ، و تا زمانی که عشق من باشی و زندگی
من باشی آن را با احساسی پر از عشق باز نگه خواهم داشت!
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 09:08 ق.ظ
()
نظر
[عمومی , ]
دیدی اخرش منو گذاشت ورفت از زمین قلبمو برنداشت ورفت دیدی اخرش منو دیوونه کرد واسه رفتن همینو بهونه کرد دیدی که اونی که دلمو بهش دادم رفت و از چشمای نازش افتادم
شعر از مریم حیدرزاده تقدیم به همه ی عاشقا.
نوشته شده توسط مصطفی زعفرانیه در دوشنبه 17 مرداد 1384 و ساعت 07:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|